عاشقي

معرفي وبلاگ


عشق حقيقي

فهرست اصلي

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي


آرشيو موضوعي

موضوعي ثبت نشده است


آرشيو ارسال ها

آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰



لينكي ثبت نشده است


لوگوي دوستان

 

قالب با

 


.......

عشق يعني انتظار و انتظار   عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر  عشق يعني سجده ها با چشم تر


عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن



عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن



عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب


عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن



عشق يعني گم شدن در كوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست



عشق يعني يك تيمم يك نماز عشق يعني عالمي راز و نياز 

 

عشق يعني يك تبسم يك نگاه عشق يعني تكيه گاه و جان پناه


عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن


عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير

نوشته شده توسط lover | ۳۰ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۴۵:۱۷ | آرشيو نظرات (0)

عشق تاريخ مصرف دارد!!!؟؟؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنياي ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7
سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود كه برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودي دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و اين دوستي در مدت كوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال كرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحريك مي كردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمي جوشيد بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببين ژاله مي خوام يه چيزي بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع كرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گيج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابي من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت مي كرد بعد از اينكه منصور كمي آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از يك ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بي صدا اشك ريخت فردا روز تولدش بود.

نوشته شده توسط lover | ۱۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۲۰:۲۸ | آرشيو نظرات (0)

كره ماه رو مي خريدم ...




اتاق نشمين خانه ام پنجره اي داشت با نمايي از كره زمين:



دندانهاي الاغم را روكش الماس مي كردم:

خدمتكارم، پاريس! هميشه آماده خدمتگذاري بود:




گيلاس نوشيدني ام را از الماس طبيعي مي ساختم:




بر روي كشتي اختصاصي خودم ، گلف بازي مي كردم:


هواپيماي شخصي ام 24 ساعته آماده بود:


فقط آب معدني چشمه هاي هيماليا را براي مصرف در توالت استفاده مي كردم:
O



دستمال توالتم :


استخر شنايم را از گرانترين عطرهاي جهان پر مي كردم:


فقط يك متخصص طلا، مي توانست ماشين مرا كه روكشي از طلا داشت بشويد:

لپ تاپم الماس نشان بود ، پنتيوم 11 با Ram 30 Gig

ماشين تشريفاتم:

استراحتگاهم:

خوب ديگه!
خيالات بسه!
برگرديد سر كارتون

نوشته شده توسط lover | ۱۰ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۵:۱۰ | آرشيو نظرات (1)

{دختر و  پسري با سرعت120كيلومتر سوار بر موتور سيكلت }

دختر:آروم تر من ميترسم.

پسر: نه، داره خوش ميگذره.

دختر: اصلا هم خوش نميگذره، تو رو خدا، خواهش ميكنم، خيلي وحشتناكه.

پسر: پس بگو دوستم داري.

دختر: باشه باشه، دوست دارم، حالا خواهش ميكنم آروم تر.

پسر: حالا محكم بغلم كن(دختر بغلش كرد)

پسر:ميتوني كلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميكنه

و ..... (تا الان از خوندن اين داستان لذت برديد. خودتون رو جاي دختر يا پسره گذاشتيد و دوستتون رو جاي اون دختره يا پسره. پس خنده‌هاتون رو بكنيد. منم مي‌زارم داستانو بخونيد بعد آخر داستان حرفمو مي‌گم.)


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيكلتي با سرعت 120 كيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت كرد

 موتور سيكلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يكي نجات يافت. حقيقت اين بود كه اول سر پاييني پسر كه سوار موتور سيكلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه، در عوض خواست يكبار ديگه از دختر بشنوه كه دوستش داره (براي اخرين بار)

(حالا بازم مي‌خوايد با دوستت جاي اونا باشيد؟! ولي عشق واقعي هم عالمي داره‌ها)

نوشته شده توسط lover | ۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۲:۰۷:۴۰ | آرشيو نظرات (0)

[ ۱ ]